داستان ما،لینکین پارک
لينكين پارك حرفه خود را از سال 1996 آغاز نمود. زماني كه اعضاي اصلي آن، به فكر ايجاد و ابداع شيوه اي جديد در كار موسيقي بودند كه نه تنها بتواند در دل عامه شنوندگان و هواداران موسيقي رسوخ كند، بلكه از سوي منتقدان و تحليلگران فن نيز مورد توجه قرار بگيرد. دهه 90 زماني بود كه ديگر از موسيقي متال، اصوات گوشنواز شنيده نمي شد. اكثر گروه هاي اين سبك پا در راهي گذاشته بودند كه تنها فكر ايجاد يك دايره بسته و ممنوع را داشتند كه ماحصلش جمع آوري عده اي هوادار بود كه به فكر پيروي از عقايد و ايده هايشان باشند و همچنين از طرفي ديگه موسيقي رپ هم به ابتذالي باور نكردني رسيده بود و حتي نشاني از قدرتمندان اين دو سبك هم ديده نمي شد و عرضه ايده هاي نوين و جذاب خالي بود.
"براد دلسون"،"مايك شينودا"،"راب بوردون" و "فونيكس فارل" در چنين فضايي "Xero" را بنيان نهادند. گروهي متشكل از چند دوست دبيرستاني كه در پي ابداع صدايي متفاوت، موثر، قدرتمند و عامه پسند بودند. اين جمع با وارد كردن "جوزف هان" به عنوان "دي جي" عرصه نويني را در ارائه موسيقي متال آميخته با المان هاي موسيقي الكترونيك آغاز كردند كه با رپ خواني هاي "شينودا" شكلي متفاوت از پيشرواني چون "كورن" و "ليمپ بيزكيت" ترسيم كردند. عمده محبوبيت گروه ورود "چستر بنينتگون" دومين خواننده لينكين پارك بود كه توانست به عنوان صداي اول گروه خود را به سرعت تثبيت كند.
بيوگرافي گروه لينكين پارك:
زماني كه گروه در يك جمع دوستانه تنها براي سرگرمي خود و چند نفر از نزديكان خود مي نواختند، هيچكدام اصلاً در مخيله شان هم نمي گنجيد كه روزي مقابل چشم هزاران نفر از هواداران خود به اجراي برنامه بپردازند، هزاران دوستدار موسيقي كه يكصدا فرياد مي زنند: لينكين پارك... لينكين پارك... لينكين پارك...
اما اين لينكين پاركي ها چه كساني هستند كه در كمتر از حتي يك دهه توانسته اند نبض موسيقي روز را در فضاهاي پر از سياهي و اصوات كر كننده خود به دست بگيرند، براي شنيدن پاسخ اين سوال بايد نگاهي نزديك داشته باشيم به اعضاي گروه و در شروع بهتر است برويم به سراغ "براد دلسون".
نام براد را از كلمه "براد فورد" وام گرفته اند پسر زشت يك خانواده يهودي كه در اول دسامبر 1977 در آگوراي كاليفرنيا متولد شد. "سال هاي رشد من با موسيقي آميخته است، آن زمان تنها چيزي كه مي توانست برايم لذت بخش باشد قطعات موسيقي بود كه از راديو مي شنيدم هميشه از خانه ما صداي موسيقي بلند بود" اينها را براد مي گويد، عضو اصلي گروه كه حالا در لوس آنجلس سكونت دارد و به اعتراف دوستانش با آن همه ادعا درباره موسيقي اصيل و پرمايه چنان با شنيدن صداي "بريتني اسپيرز" به وجد مي آيد كه گروه او را مايه ننگ خود مي دانند!!!
براد اولين گيتار خود را به عنوان هديه تولد زماني دريافت كرد كه در كلاس ششم تحصيل مي كرد. اگرچه بعد ها به ترومپت علاقه مند شد. "خب، صداي ترومپت را دوست داشتم اما مانور دادن روي آن مثل گيتار نيست و به نظرم شما جاي كار چنداني نداريد!" براد با همين فرضيه بعدها همان گيتار را دنبال كرد و در جستجوي همين عشق بود كه تحصيلات خود را نيمه كاره رها كرد.
دوران، دوران يك پديده بود، گروهي سه نفره با صدايي جادويي كه توانست براد را چنان تحت تاثير قرار دهد كه هميشه در آروزي تشكيل يك گروه موسيقي باشد، اولين تاثيرات اين تصميم در دبيرستان نمود پيدا كرد. زماني كه به عشق گروه هاي ترش متالي چون متاليكا، گانزن روزز و ديگر گروه هاي مو بلند، او هم موهاي خود را بلند كرد. اما هميشه با مشكل روبرو بود، در حقيقت موهاي بد فرم او را هيچ سشواري نمي توانست صاف نگه دارد حتي از مواد شيميايي هم كاري بر نمي آمد، رنگ كردن موها گام بعدي او بود طوري كه هر روز دوستان و مسئولين در مدرسه او را با ظاهري جديد و عجيب مشاهده مي كردند و اين روند تا جايي ادامه پيدا كرد كه نام وي به عنوان غير عادي ترين و عجيبت ترين و غريب ترين شاگرد مدرسه وارد كتاب سال شد.
دوران نوجواني براد هم با عشق به گيتار و قهرمانان محبوبش در اين عرصه همچون "ديو متيوس"،"استف" از گروه دفتونز و "سوني د ر ئال استايت" گذشت. وي بلافاصله وارد دانشگاه يو.سي.ال.اي شد و در رشته ارتباطات شروع به تحصيل كرد. فارغ التحصيلي وي مصادف بود با قبول شدن گرايش وي در مدرسه حقوق كه البته آنرا به عشق كار حرفه اي در يك گروه موسيقي دنبال نكرد و از آن پس درس و تحصيل جايش را به موسيقي داد.
"از اينكه نتوانستم درس خود را ادامه بدهم اصلاً ناراحت نيستم چون حالا به جايش به عنوان نوازنده اي در گروهي موفق مشغول به كارم و با اينكه مي دانم عقيده ام كاملاً خودخواهانه و خود پسندانه است اما بايد بگويم من واقعاً برادر بزرگه بد هستم!"
اين لقب را ساير اعضاي گروه به او دادند، حتي امروز هوادارنش هم نام مستعار او را به صورت خلاصه بي.بي.بي صدا مي زنند. چيز جالبي كه درباره براد وجود دارد اين مسئله است كه او در كالج با شخصي به نام "فونيكس" هم اتاقي بود، پسر عشق گيتاري كه آنروزها تنها يك دوست عزيز بود و حالا ياري جدا نشدني. چون او هم از اعضاي ثابت گروه به شمار مي رود اما براد و فونيكس هيچگاه با هم درباره تشكيل يك گروه كوچك موسيقي صحبتي نكردند و تا حدودي راهشان از هم جدا شد، فونيكس تحصيل را ادامه داد اما براد به گروه پريكز پيوست و با اين حساب سال 1994، سال آغاز فعاليت هاي جدي وي شد.
پريكز آنقدر كوچك و خارج از استاندارد بود كه اصلاً نتوانست خودي نشان دهد چه رسد به آن كه برگ برنده اي براي براد باشد. بنابراين به دنبال جريان تازه اي در اين مسير مي گشت تا به هدف اصلي اش نزديك تر مي شود. احتمالاً آشنايي او با "راب بوردون" گام اول اين مسير سرشار از كاميابي و موفقيت بود، ديگر عضو امروز لينكين پارك كه آن روزگار تنها يك درامر گمنام بود كه عشقش تلفيق سبك ها و شيوه هاي نوازندگي با هم بود. اين دو نفر با هم پايه گروه Relative Degree را گذاشتند، گروهي كه در حقيقت اجتماعي از راك، رپ و فانك بود و همان چيزي بود كه هم خوشايند راب بود و هم خوشايند براد. اما با وجود همه تلاش هاي اين دو و تمام تمرينات و حتي سعي شان در برگزاري چند نمايش كوچك اين گروه به سرانجامي نرسيد و گروه از هم پاشيد.
روياي براد داشت به انتهاي خود مي رسيد و همه چيز حاكي از آن بود كه مي بايست صحنه را خالي كند و به دنبال كار ديگري بگردد اما ناگهان دوست دوران نوجواني اش را به خاطر آورد جوان عاشق موسيقي كه امروز نابغه گروه لينكين پارك به شمار مي رود.
صحبت از "مايك شينودا" است، يك نيمه ژاپني عاشق گروه موسيقي Tool كه با نام "مايكل كن جي شينودا" در يازدهم فوريه 1977 در آگوراي كاليفرنيا به دنيا آمد. شايد رابطه دور خاندان وي با آهنگساز مشهور "چايكوفسكي" ريشه هاي موسيقي را در وجود اين پسر بچه عينكي پايه گذاري كرد. مايكل يا همان طور كه امروز معروف است مايك، از ده سالگي آموزش موسيقي را آغاز كرد و اين عشق ديوانه وار در نواختن آهنگ هاي كلاسيك هنوز هم در وجود مايكل ديده مي شود. "پيانو براي من يك عشق بود و براي خانواده ام يك افتخار، چون هر بار كه به مكاني براي ميهماني مي رفتيم و از قضا در آن جا يك پيانو بود مجبور مي شدم براي سربلندي والدينم يك قطعه معروف را بنوازم. اما همين اواخر بود كه از آنها شنيدم رفتار ديوانه وار من روي سن و جلوي جمع باعث سرافكندگي شان مي شود و خب... شايد آن ها دوست داشتند من بتهوون بشوم چون تمام خاندان ما عاشق كارهاي كلاسيك بودند."
مايك و براد هر دو در يك دبيرستان در منطقه ي آگورا تحصيل مي كردند. اين دو يكديگر را در كلاس هفتم ملاقت كردند، جايي كه مايك به براد از عشق خود به صداي خوانندگان زن گفت و اينكه مي خواهد يك روز گروهي متعلق به خود داشته باشد. اين عشق به خوانندگان زن، سرانجام او را به درد سر انداخت.
"كلاس سوم بودم و عاشق خواننده هايي چون مادونا، كيتي، اسنيكر پيميز و پورتيزهد، البته "گاربج" در اوج همه اينها قرار داشت، يادم هست وقتي سر كلاس صداي خواننده گروه يعني پيل كيدز را تقليد كردم معلم ما چنان به خشم آمد كه مرا با كتك به اتاق مدير برد و با زور از من تعهد گرفتند كه ديگر اين كار را تكرار نكنم. حتي بدتر از آن مرا از زنگ ناهار و زنگ تفريح هم ممنوع كردند." اما تمام اين ها باعث نشد كه عشق به خوانندگان زن و صداي جنس مخالف در او خاموش شود، طوريكه حتي امروز هم با حرارت از "ديدو" نام مي برد، خواننده مطرح خانم، كه اتفاقاً جزو خوانندگان محبوب براد نيز هست.
گرفتن ديپلم كالج مهيج ترين لحظه زندگي مايك بود، او برعكس براد عاشق تحصيل بود و هرگز آن را فداي موسيقي نكرد. اندك زماني بعد، وارد كالج طراحي پاسادانا مي شود و در رشته تصويرگري كتاب قبول مي شود، اما پس از مدتي به طراحي گرافيكي روي مي آورد و تغيير رشته مي دهد، اين بار با جديد و حرارت بيشتري رشته تحصيلي خود را دنبال مي كند به طوري كه براي افزايش ميزان تجربه عملي خود همزمان به كار هم مشغول مي گردد. اما اين باعث نمي گردد كه لحظه اي از موسيقي غاقل شود.
"اوايل عاشق موسيقي كلاسيك بودم،اما هر لحظه كه بزرگتر مي شدم علاقه ام نيز عوض مي شد، مدت كوتاهي ديوانه جز و صداي اعجاب آور آن بودم و بعد هم نميدانم چطور شد كه هيپ هاپ را شناختم. اما رفته رفته فهميدم راك و متال چيز ديگري هستند."
مايك شروع به طراحي آرم و لوگو براي شركتهاي توزيع و بسته بندي فرآورده هاي موسيقي نمود و همزمان درسش را با جديت ادامه مي داد، ترم هشتم و در واقع ترم پاياني تحصيلات دانشگاهي وي مصادف بود با نمايش اوليه گروه نو پاي لينكين پارك كه درست در ميانه تحصيلات وي پايه ريزي شده بود و مايك هم يكي از پايه گذاران اين گروه بود.
دانشگاه پاسادنا را مي توان محل تلاقي نطفه اصلي شكل گيري دانست. اما اعضاي گروه بسيار پيش از اين ها همديگر را ملاقات كرده بودند. كجا؟ معلوم است دبيرستان آگورا. با اين تفاوت كه در دوره دبيرستان آنها بيشتر عاشق موسيقي بودند تا در صدد تشكيل يه باند حرفه اي، اين دبيرستان محصول ديگري را هم به دوستداران موسيقي عرضه كرد كه اين يكي "راب بوردون" نام داشت، او هم يك يهودي بود كه در كالاباس كاليفرنيا به دنيا آمد، راب متولد بيستم ژانويه سال 1979 مي باشد و از همان كودكي نواختن پيانو را با قطعات كلاسيك آموزش ديد. راب اما زودتر از ساير اعضاي لينكين پارك كار گروهي و فعاليت در يك تيم حرفه اي موسيقي را تجربه كرد. او تنها 13 سال داشت كه به عنوان نوازنده درام وارد چندين گروه موسيقي شد و حتي يك بار هم با تني چند از دوستايش به دوباره نوازي آهنگ هاي معروف از گروه هاي معتبر پرداخت.
"همچون روح نوجواني لبخند بزن" از گروه نيروانا يكي از همين آهنگ ها بود كه اجراي مجدد آن توسط گروه سر و صداي فراواني به راه انداخت، همين موقع بود كه با براد آشنا شد، از آنجايي كه براد در پريكز به جايي نرسيد و راب هم از تقليد كارهاي سايرين خسته شده بود، تصميم گرفتند در كنار هم يك كار تجربي را در گروهي متعلق به خود به سرانجام برسانند، نتيجه اين همكاري گروه Relative Degree بود، مخلوطي از سبك هاي راك، فانك و رپ كه علي رغم كوشش دو ساله آنها در ارائه كارهاي جديد و حرفه اي، باز هم تلاشهاي آنها به جايي نرسيد و عاقبت متلاشي شد.
پس از آن راب مدتي ناپديد شد، هرچند در دبيرستان آگورا او را مي ديدند اما هيچ كس از فعاليت هاي وي با خبر نبود، تنها چيزي كه دوستانش از او در آن برهه به ياد مي آورند اين است: "راب عاشق گروه هاي فانك همون "اسلاي" ، "فاميلي استون" ، "جيمز براون" و "تاوراف پاور" بود. او بيشتر اوقاتش را با دوستانش در اين رابطه صحبت مي كرد و يا در حال خريد ريكوردهاي آنها ديده مي شد." اين ها را كاترين دوست صميمي او در دبيرستان به خاطر مي آورد.
اما كار راب در دبيرستان چندان خوب نبود، دوستانش از نوع كار وي به عنوان كابوسي وحشتناك ياد مي كنند، براي همين بود كه نواختن گيتار را شروع كرد و به دنبال جايگزين بهتري گشت، مدتي به شدت فرامين مذهبي را پيشه خود ساخت و آموزش تعاليم روحاني را پي گرفت. اينجا بود كه عشق به نظام در او شعله ور شد و به مدرسه نظامي رفت "در مدرسه نظام يك روز شاهد رژه نظامي بودم و آنجا بود كه شيفته دسته موزيك شدم مخصوصاً ساز دارم."
راب سريعاً خودش را به دسته موزيك معرفي كرد و خواست تا نوازندگي درام را بياموزد ظرف مدت كوتاهي به چنان مهارتي رسيد كه همه را شوكه كرد. سال چهارم مدرسه نظام بود كه همراه مادرش به يكي از كنسرت هاي گروه راك "آئورسميت" مي رود. مادرش از سالها پيش با درامر گروه يعني "جوي كرامر" آشنايي داشت و او را به خوبي مي شناخت، بنابراين راب از اين كانال توانست به پشت صحنه برود و فعاليت هاي آئورسمت را از نزديك مشاهده كند و حتي مدت كوتاهي نزد جوي كرامر مهارت هاي خاصي را آموزش ديد.
در همين اثنا كه به عنوان عضو جايگزين و ساعتي در چند گروه كوچك به نوازندگي مي پرداخت، مجبور بود كه براي گذراندن زندگي شغلي هم پيدا كند و چن هيچ حرفه خاصي را به خوبي نمي دانست به پيش خدمتي روي آورد. با همه اين مشكلات هرگز تحصيل را رها نكرد و شايد بزرگترين شانس زندگي اش رفتن به كالج پاسادانا بود، جايي كه علاوه بر ملاقات با مايك و براد، با جو هم آشنا شد.
جو هم مانند مايك در كالج در رشته تصويرگري تحصيل مي كرد، اما پس از مدتي كه مايك دنبال طراحي گرافيكي رفت، جو ماند و بعد از يك سال به صورت حرفه اي وارد كار انيميشن شد و با ساخت قسمتهايي از انيميشن قلمرو اشباح شهرت اندكي براي خود به راه انداخت. شهرتي كه راه گشاي وي براي ورود به طراحي فيلم هاي سينمايي شد و در آثار تخيلي به طراحي غول ها و هيولاهاي فراواني پرداخت.
"جو هان" از والديني كره اي در پانزدهم مارچ سال 1977 و در گلندال كاليفرنيا متولد شد و اگر چه در دبيرستان شيفته رشته هنرهاي بصري و تصويري شد و حتي در دانشگاه هم اين رشته را دنبال كرد، اما عشق به موسيقي چنان در وجودش ريشه داشت كه در همان دوره دبيرستان يك تراك موسيقي را ساخته و اجرا مي كند.
جو هان كه در لينكين پارك به نام "آقاي هان" شناخته شد، از همان دوران كودكي با يك مشكل روحي و رواني دست و پنجه نرم مي كند. اين مشكل به دو شخصيتي بودن او بر مي گردد. نام كاراكتر وجودي او "رمي" است كه درست عكس شخصيت حقيقي وي رفتار مي كند. هر چقدر جو هان فردي آرام و سربه زير است، رمي اهل شوخي كردن، بازي و تحرك است. دوستان نزديك او عقيده دارند كه مشكل جو به دروغ گويي هاي بسيار باز ميگردد، خصيصه اي كه از كودكي به آن عادت داشت و اصلاً معلوم نيست كه راست مي گويد و كي دروغ مي گويد!...
او بسيار خسته كننده است و اصلاً كوچكترين حسي از طنز و شوخي در او نيست، اين جديد چنان جو را دچار عذاب و ناراحتي كرد كه رفته رفته به حركات عجيبي روي آورد. ناگهان آن شخصيت آرام و كسل كننده، دست به حركات و رفتارهاي نامعقول و دور از انتظاري در جمع هاي دوستانه و خانوادگي زد كه با شيطنت هايش همه را به ستوه آورد و او چاره اي نداشت جز آنكه همه اين هارا به گردن "رمي" بياندازد. اوايل هيچكس منظورش را درك نميكرد، اما كار آنقدر بالا گرفت كه والدينش نگران شده و او را نزد روانشناس بردند. اما هيچكدام از شيوه هاي درماني موثر نشد و جو هنوز هم با رمي زندگي مي كند، براي همين در هر كنسرت ساير اعضاي گروه از هواداران مي خواهند كه مراقب باشند از بي احترامي هاي احتمالي وي در خلال اجراي برنامه و عدم توجه وي چندان ناراحت نشوند، هر چندجو به معناي كامل كلمه يك آدم بد نيست، يعني سعي مي كند در ميان هوادارانش حركت كند با آن ها آواز بخواند اما خب هيچكس او را در حال خنده و شوخي نخواهد ديد. با همه اين ها آقاي هان در حال حاضر مغز متفكر و اصلي كليپ هاي گروه به شمار مي رود و او را به عنوان دست اندر كار كارگرداني و ساخت تمامي كليپ هاي گروه مي شناسند.
ديگر عضو گروه "فونيكس" مي باشد كه با نام ديويد مايكل فارل در هشتم فوريه 1977 در پلي مات ماساچوست از خانواده اي كاتوليك متولد شد. اين پسر كه بعدها نام فونيكس را براي خود انتخاب كرد تا كلاس دوم يك كاتوليك به حساب مي آمد اما بعد از اين تاريخ به كليساي پروتستان ها رفت و اين مصادف بود با حركت خانواده اش از ماساچوست به ايالت ميشن ويگو. ديويد همان جا بود كه به دبيرستان رفت و به يك گروه موسيقي كوچك به نام Tasty Snax پيوست كه بعدها شيوه كاري اين گروه پايه گذار اولين فعاليت هاي لينكين پارك شد. آنها در اين گروه سعي داشتند شيوه اي از پانك را كه آميخته به افكار و عقايد مسيحيت بود ترويج بدهند.
فونيكس هم اوايل كار حرفه اي خود علاقمند به ساز گيتار بود. نواختن گيتار را مادرش به او آموخت، زني كه عشق موسيقي را در او بيدار كرد و بعدها هم برادر بزرگش جو او را تشويق به ادامه راه كرد و در اين مسير تجربه نواختن سازهاي متفاوتي را از سر گذراند. پيانو، ويالون، ويالون چو كه نواختن اين هارا در آلبوم Reanimation از لينكين پارك به راحتي انجام داد. با اين همه هميشه مي خواست نوازنده درام بشود. اگر چه هرگز موفق به يادگيري اين ساز نشد. "من عاشق گروه هايي مثل ويدز، بتيلز، دفتونز، روتز، باب مارلي، سارامك لاگلن، هوگزاند واگنر، هارود و خانك بودم. موسيقي با شنيدن اصوات اين ها روي من اثر مي گذاشت اما حالا چه كار مي كنم؟! يك ساز مدل ارني بال ميوزيك " 4 و 5 سيمه مي نوازم، يعني نوازنده گيتار بايس شدم، چيزي كه حتي فكر را هم نميكردم" اينها را فونيكس در مصاحبه با يك سايت اينترنتي عنوان كرده است. كسي كه در دانشگاه هاي مونته ويدئو، مونيترز، لاپاز كابالروس، ميشن ويگو و ديابلوس تحصيل كرد. اما اين كالج UCLA بود كه پل موفقيت و ورود او به دنياي موسيقي حرفه اي شد. در آنجا با براد آشنا شد، هم اتاقي او كه در اوقات بيكاري، با هم به تمرين مي پرداختند. آشنايي اين چند نفر در دانشگاه UCLA ستون هاي اوليه لينكين پارك را شكل داد.
سال 1996 بود كه Xero شكل گرفت. گروهي كوچك و دوستانه كه مايك و براد آن را بنيان نهادند. اين گروه شامل مايك، براد، جو، راب، فونيكس و مارك مي شد، اما مارك چندان به عقايد و روند كاري گروه ايمان و علاقه نداشت، چون اين سبك موسيقي را ناكارآمد مي دانست. پس Xero را ترك گفت و از آن پس مديريت برنامه هاي گروهي ديگر به نام Taproot را به عهده گرفت. اما به عنوان يك دوست صميمي براي هميشه كنار آن بچه ها باقي ماند و گاهگاهي به آنها كمك هم مي كرد.
Xero اوايل فقط جنبه سرگرمي داشت و تنها در مجامع دوستانه برنامه اجرا مي كرد، تا وقتي كه يك نفر به آنها پيشنهاد داد در محل نمايش به نام ويسكي كه در لوس آنجلس قرار داشت به اجراي يك برنامه بپردازند. همين اجراي كوچك بود كه راه پيشرفت را هموار كرد و شركت "زومبا ميوزيك پابليشينگ" پا پيش گذاشت و با گروه وارد مذاكره شد تا قراردادي براي اجراي يك برنامه رسمي بسته شود. پيش از اين تنها مايك بود كه تجربه يك كنسرت نمايشي را به صورت حرفه اي در كارنامه كوتاه خود داشت..
اما حالا صحبت از برنامه هايي بود كه مي توانست روند گروهي متعلق به خود او را شكل دهد. صحبت از آينده Xero بود...
كنسرت اجرا شد و Xero همراه و شانه به شانه دو گروه ديگر يعني System Of A Down و SX-10 به اجراي نمايش پرداختند كه از آن ميان تنها System Of A Down بود كه به شهرت رسيد. يك گروه ارمني كه با سبك و صداي خاص خواننده اش همه چشمها را خيره كرد و كمپاني ها براي قرار داد به سويشان سرازير شدند. اما وضعيت Xero چندان موفقيت آميز نبود "ما كار خود را به جدي ترين و حرفه اي ترين حالتي كه مي توانستيم انجام داديم، اما كمپاني ها به چنين كارهايي اصلا علاقه نشان نمي دادند. به نظر آنها كار ما اصلا بازار پسند نبود و نمي توانست مخاطبين را جلب كند به نظرشان كار ما يك جور سروصداي اضافي بود كه سروته نداشت"
اين ها را مايك مي گويد، كسي كه تا اندازه اي فعاليتهاي گروه را تا آن لحظه هدايت مي كرد.
Xero مجبور شد تا يك سري عناصر خود را دچار تغيير كنند، پس بعضي از آرمان هاي كاري را كنار گذاشتند و چيزهاي جديدي را جايگزين كردند. از جمله به دنبال يك خواننده جديد گشتند اما تا زماني كه سروكله اين تازه وارد پيدا شود مجبور بودند تا همينطور كج دار و مريض مسير خود را ادامه دهند، چون هيچكدام قصد نداشتند Xero از هم بپاشد. بنابراين به يك شركت كوچك موسيقي ملحق شدند كه با عنوان Miniet Pheleps and Phelps به توليد آثار مستقل موسيقي مشغول بود. در حقيقت يكي از اعضاي همين شركت بود كه "چستر" را به اعضاي گروه معرفي كرد. اين فرد مي گفت كه چستر را خوبي مي شناسد و مي داند كه مي تواند عضو موثري براي گروه باشد و از آنها خواست تا با وي ملاقاتي داشته باشند. چستر تا پيش از اين با گروهي به نام Grey Daze همكاري داشته كه البته به موفقيت هايي هم رسيده بودند و توانسته بود پيشنهادات فراواني را بدست بياورد كه او را براي همكاري دعوت به كار كرده بودند.
اين جا بود كه Xero به Hybrid Theory تغيير نام داد. گروه از چستر مي خواهد تا دمويي از كارهاي خود را براي آنها بفرستند تا با كارهايش آشنا شوند. چستر هم خودش بسيار مشتاق بود تا اين كار انجام شود. بنابراين به استوديو هاي ضبط رفت تا يك كار كاملاً حرفه اي انجام بدهد، كاري كه دهان همه را ببندد و بلافاصله او را بپذيرند. چستر چنان عجله داشت كه ظرف سه روز كار خود را به اتمام رساند و نتيجه آن را براي آنها فرستاد. دموي چستر در ميان اعضا شنيده و پسنديده مي شود و در تماسي تلفني از او ميخواهند كه كارها را كامل كند و براي آن ها بفرستد. زماني كه اين تماس گرفته مي شود چستر در مراسم جشن سالروز تولد خود شركت داشت اما چندان به وجد مي آيد كه ميهماني و ميهمانان را رها مي كند تا روي نوار خود كار كند. اندك زماني بعد با گروه تماس مي گيرد و از همان پشت گوشي كار را برايشان پخش مي كند، گروه با شنيدن كار او چنان به وجد مي آيند كه وي را به جمع خود دعوت مي كنند. چستر هم گوشي را قطع مي كند و شبانه به كاليفرنيا پرواز مي كند.
ورود چستر به گروه مصادف با زماني بود كه آنها داشتند دموهاي خود را تكميل مي كردند، زيرا مي خواستند از ارتباطات خود در كمپاني زومبا استفاده كرده و كارهاي خود را در اختيار همگان قرار دهند تا عده بيشتري بتوانند آن ها را بشنوند.
حالا همه در كنار هم قرار گرفته بودند تا گروه را به سمت مناسبي هدايت كنند. اما فونيكس مدتي گروه را ترك كرد تا با گروه سابق خود يعني Snax در يك تور چند ماهه همكاري كند، "هايبرد تئوري" هم در نبود آنها از يك نوازنده بيس ميهمان با نام "كيلي چريستنر" دعوت مي كنند تا گوشه اي از كار لنگ نماند.
نوازندگي خاص گروه رفته رفته اثر خود را گذاشت و سروصدايي كه توسط آن ها به پا شد بسياري از كمپاني ها را متوجه آن ها ساخت. از جمله اين كمپاني ها "برادران وارنر" بود. اين كمپاني چندان مجذوب آثار نوآورانه گروه شده بود كه با آن ها وارد معامله مي شود و قراردادي را با آن ها به امضا مي رسانند. اما براي تبديل شدن به يك گروه خاص به اسم جديدي نياز بود، اسمي كه در عين تازگي بتواند نگاه ها و گوش ها را هم خيره كند. اين بار چستر به دادشان رسيد و لينكين پارك شد عنوان دائمي گروه!
موسيقي سرگرمي بزرگ و مطرح اين پسر است كه آموختن آن را از سن 13 سالگي آغاز كرده: "اوايل تا سر حد مرگ تمرين مي كردم، مي دانيد، عاشق آواز خواندن بودم آن هم با صداي خش دار و خشن. تا جايي كه احساس مي كردم كه حنجره ام ناراحت شده است. يادم هست اوايل از خواندن آسيب مي ديدم اما حالا مي دانم چطور بدون آسيب رساني به خودم آواز بخوانم."
اولين سازي كه فرا گرفت پيانو بود اما پس از مدتي به خواندن علاقمند شد، شايد عده كمي اين مطلب رو بدانند كه چستر خواندن را در اطراف خانه شان آغار كرد. خودش مي گويد: "به خاطر مي آورم آن موقع ها يك رويا را در سرم مي پروراندم، و اين بود كه مي خواست عضو پنجم گروه Depeche Mode بشوم".
"ماه مردمي" (لقبي كه دوست دارانش به او بخشيده اند) در چهارده سالگي تحت تأثير موسيقي "Stone Temple Pilots" قرار مي گيرد و همان زمان بود كه تصميم ميگيرد كه موسيقي و خواندن رو دنبال كند. البته اعتراف مي كند: "خب ده ساله بودم كه مجذوب هيپ هاپ و خواننده هايي چون "لاوربوي"، "فورينر" و "راش" بودم. اما اين علاقه فقط در حد شنيدن چند آلبوم و تراك بود، اما وقتي به چهارده سالگي رسيدم به پانك راك علاقمند شدم، يادم مي آيد Misfits اولين آلبوم موسيقي بود كه در عمرم شنيدم و شيفته اين هنر شدم!".
چستر به دبيرستان "گرين وي" رفته و سال 1994 هم از مدرسه واشينگتن فارغ التحصيل شد. اما در نوجواني عشق ديگري هم داشت؛ اسكيت روي برف! اما يادگاري كه از اين عشق روي سرش با 47 بخيه باقي مي گذارد، باعث مي شود كه آن را با چيز ديگري عوض كند. هر چند متاسفانه اين جايگزين هم چيز مناسبي نبود، بله چستر به الكل روي آورد، عادتي كه همين حالا هم با آن دست به گريبان است. "عده اي از دوستان من خودكشي كردند، چند تايي را هم در بازي اسكيت از دست دادم! اين خيلي سخت است، خاطره اي را كه هرگز فراموش نميكنم مربوط مي شود به دوران نوجواني ام، وقتي يكي از دوستان نزديكم را در حادثه اسكيت سواري از دست دادم. شايد بهتر باشد آن را يك حادثه تراژيك عنوان كنم، در اين تصادف سر او دچار مشكل شد و درجا مرد! خب وقتي كه بچه هستي مثل اين حادثه مي تواند ميليون ها بار براي شما اتفاق بيفتد، يعني از جايي بيفتيد، سرتان بشكند، خون راه بيافتد و همين!... اما سر دوست من در ناحيه ناجوري شكست و او از دنيا رفت".
لينكين پارك نقطه اوج فعاليتهاي موسيقايي چستر به شمار مي رود. حركتي كه به تعبير خودش بزرگترين ريسك زندگي وي بود. بيش از آن كه بتواند در Grey Daze خودي نشان بدهد، مدتي با گروه هايي چون Phunk Junkeez و Gift و Pockerfau همكاري داشت، اما هيچكدام اي آن ها نتوانستند او را به جايي برسانند. پس براي كسب درآمد و ادامه زندگي مجبور شد به عنوان يك "بارمن" در كافه مشغول به كار شود، چون با سابقه بدي كه داشت محال بود بتواند در جاي معتبرتري كار گير بياورد: "نوجواني من در اعتياد به كوكائين گذشت. وقتي هم آنرا ترك كردم به الكل پناه بردم، به هرحال من يك آدم سياه بخت لعنت شده بودم، مخصوصاً با عينكي كه به چشمانم مي زدم. خيلي مسخره است، من بدون عينك حتي نمي توانم چند متر جلوتر از خودم را ببينم!
امروز اگر شما چستر را ببينيد، خالكوبي هاي فراواني را روي بدنش مشاهده خواهيد كرد كه شما را به حيرت خواهند انداخت، اما با كمي تعميق مي توانيد بفهميد در پس هر كدام از آن ها داستاني ناگفته قرار گرفته كه مي تواند معناي بسيار را در خود داشته باشد.
"18 سالم بود كه اولين خالكوبي را روي بدنم انجام دادم يك حوت "يكي از صورفلكي" را روي بالاترين قسمت شانه سمت چپم خالكوبي كردم كه آن را دوستي از كلوپ خالكوبي Tempe در آريزونا انجام داد. به عقيده من اين كار بايد اصيل و هميشگي باشد. درست مثل ازدواج، يك جور قرارداد دائمي كه نه كمرنگ بشود و نه از بين برود. من حتي معتقدم خالكوبي مي تواند معناي دوگانه اي چون برون ريزي و درون فكني غم اندوه و رنج را در خود به صورت يكجا داشته باشد."
اما در واقع او پيش از موفقيت لينكين پارك اصلاً نميخواست با بدن پر از طرح و رنگ خود كه محصول 12 خالكوبي مختلف مي شود در مجامع عمومي حاضر شود، چون به نظرش مردم نمي توانستند نظريات او را در اين باره درك كنند و حتماً درباره اش عقايد بدي ارائه مي دادند و خب مهم ترين دليل اين بود كه نميخواست بيكار شود. چون مردم به آدم هايي با اين شمايل كار نميدادند و چستر هرگز نميخواست سامانتا را در عذاب و سختي بگذارد. سامانتا دختري بود كه در سال 2000 با چستر ازدواج كرد، در آن زمان چستر تنها بيست سال داشت و آس و پاس عالي ترين لقبي بود كه مي شد به او داد. شايد ازدواج آنها در روز هالووين اين سايه ترس آور و مهيب را روي زندگي شان انداخته بود.
" من بايد به هر طريقي كه ميشد پول درمي آوردم چون تنها بدين وسيله بود كه مي توانستم كاري كنم سامانتا از زندگي لذت ببرد. وقتي پول باشد شما همه كاري مي توانيد انجام دهيد اما وقتي دستتان خالي باشد هيچكس حتي نگاهتان هم نميكند " .
ناگهان فكري به سرش ميزند به شبكه ي راديويي CAPP ميرود و ميگوييد مي خواهد كاري براي آنها انجام دهد. نتيجه اين حركت ساخت چند آگهي راديويي ميشود كه درباره ي كمك به مشكلات پسر ها بود. مشكلاتي كه خودش هم در نوجواني از آن ها رنج مي برد.
پس از ازدواج هم همراه همسرش به طراحي لباس روي آورد و چندين طرح براي كمپاني لباس Replicant آماده ميكنند كه خوش آيند گروه موسيقي معروف korn در مي آيد و كار و بارشان حسابي سكه ميشود اما حركت موسيقيايي چستر در سال 1993 جدي شد. يعني زماني كه گروه Gray daze پا ميگيرد يك گروه كاملا عامه پسند كه البته هيچگاه با كمپاني هاي بزرگ وارد معامله نميشود و چون راه به جايي نمي برد ( جز چند موفقيت كوتاه ) چستر سر انجام خسته ميشود و گروه را ترك ميكند اما اين ترك كردن دلايل ديگري هم داشت : " آنجا اكثرا اشعار را من مي نوشتم حتي بعضي آهنگ ها را هم خودم مي نوشتم اما نتيجه به اسم همه ي اعضا گروه ثبت ميشد از طرفي پسري در گروه بود به اسم " شون " كه هر چند مدت كوتاهي را در كنارش بودم اما به اندازه ي يك عمر مرا عذاب داد ".
چستر شايد فقيرترين عضو گروه بود كه موفقيت لينكين پارك مي توانست بهشت موعود را برايش به ارمغان بياورد پس از همه بيشتر براي گروه زحمت كشيد او حتي آنقدر فقير بود كه نتوانست براي خود و سامانتا حلقه ازدواج بخرد.
" ازدواج لحظه جادويي من بود اما متاسفانه من خودم از جادوي پول بي بهره بودم يعني حالا كه فكر ميكنم آن روز به ياد ماندني را با نداري خودم براي سامانتا زهر كردم " .
اما مشكل حلقه به راحتي حل شد. سامانتا تصوير يك حلقه منحصر به فرد را طراحي ميكند و آن را به چستر ميدهد چستر هم آن را به يكي از دوستانش كه مغازه كوچك خالكوبي داشت ميدهد. اين دوست ميپذيرد تا طرح سامانتا را به صورت مجاني براي چستر و سامانتا روي انگشتهاي حلقه دست چپشان خالكوبي كند و شايد اين به يادماندني ترين حلقه اي باشد كه در دنياي ازدواج رد و بدل شده است. " خب درست است من اصلا آدم پولداري نبودم. به عقيده خودم اگر در حال حاضر موزيسين نبودم حتما يك آمريكايي متوسط بودم كه داشتم كارهاي متوسط انجام ميدادم. من هرگز بدون موسيقي و لينكين پارك نميتوانستم آدم معروفي بشوم ".
چستر حالا عقايدي متفاوت با دوران نوجواني و جواني خود دارد. او اشتباهات خود را به راحتي مي پذيرد و حتي مدعي ميشود :
" اگر قانوني را مي توانستم تغيير بدهم و آنرا حذف كنم حتما مصرف آزادانه ماري جوانا را از قانون اساسي خط ميزدم. اين لعنتي زندگي مرا تباه كرد ".
اما حالا چستر اوضاع رو به راهي دارد. او حالا آنقدر پول دارد تا تمام آثار " مادونا " را در سراسر جهان خريداري كرده و به فهرست كلكسيون موسيقي خود اضافه كند اگر چه ترجيح ميدهد هميشه به كارهايي از " فوگازي " و " آل گرين " و " لدزپلين " و بي تلز " و " stone temple pilots " گوش دهد.
" به نظرم ديپ پارپل و لدزپلين خدايگان عرصه موسيقي بودند. اسكات ويلاند هم هميشه مرا ديوانه ميكند ". و اين اصلا عجيب نيست كه رابرت پلانت از گروه اسطوره اي لدزپلين الگوي موسيقيايي وي باشد. چستر با چنين عقايدي به استوديوي محل كار گروه وارد شد و پيشنهاد داد تا نام لينكين پارك را براي گروه در نظر بگيرند !
دليل تعويض اسم گروه اين بود كه در آن برهه گروهي ديگر نيز با نام هايبريد فعاليت ميكرد. ضمن آنكه گروه به نامي خوش آهنگ تر نياز داشت. " لينكلن پارك " محله اي بد نام و فقير نشين در منطقه سانتامونيكا بود كه اكثر افراد آن را بي خانمان هايي تشكيل ميدادند كه در اطراف شهر در خيابان ها پرسه ميزدند. آنجا يك جهنم واقعي بود كه چستر هميشه از آن جا عبور ميكرد. اما ساير اعضا تصميم گرفتند تا براي سهولت تلفط و به اين دليل كه نمي خواستند مثل يك گروه محلي قلمداد شوند آنرا به لينكين پارك تغيير دادند و گروه كار تازه خود را آغاز كرد. تغيير نام گروه مصادف شد با بازگشت فونيكس كه همراهي اش با Snax در تور بلند مدت شان به پايان رسيده بود و او هم شد يكي از اعضاي ثابت لينكين پارك كه مرفت تا دور جديدي از موفقيت را آغاز كند.
كاري كه باعث شد تا همه آنها مجذوب ادامه فعاليت شوند كليپي به نام " يك گام نزديك تر " بود كه محصول مغز متفكر گروه " جوهان " بود. ديگر دليل اين امر علاقه تمامي اعضاي گروه به انيميشن و شخصيت هاي كارتوني بود. جو به " والكيار مبارز " در انيميشن روبوت ها علاقه داشت چون به نظرش با طراحي ساده و عاري از جزييات پيچيده گيرايي و جذابيت خيره كننده اي دارد. براد عاشق شخصيت هاي مضحك شبكه MTV بود. مايك مجذوب " گينزمو " و " موگواي " و " اسپايك " در كار زيباي " گرملين ها " بود. راب به " پرنس ياسمين " علاقه ي خاصي داشت و فونيكس هم ديوانه ي " شاهزاده علي " در كارتون زيباي علاالدين است و به شدت از سيمبا در شيرشاه متنفر مي باشد چون به نظرش يك كاراكتر نا موفق و لوس است.
اما به كليپ " يك گام نزديك تر " بر گرديم كه هميشگي اين اعضاي نابغه را محكم تر نمود. براد هم اولين بار اين آهنگ ها را از راديو شنيد يعني زماني كه هنوز كار كامل نشده بود و تنها يك قطعه ي كوتاه در راديو محلي بود. مايك موقع شنيدن اين كليپ در آريزونا اقامت داشت. بايد گفت ساخت اين كليپ نقطه ي اوج كاري چستر به شمار مي رود. پيش از ملحق شدن چستر به گروه مايك وظيفه ياو را بر عهده داشت اما خودش اعتراف مي كند كه چستر يك پديده است. پديده اي كه هرگز دوباره تكرار نخواهد شد و گروه از يافتن چنين نابغه اي بسيار خوشحال است.
حركت هاي گروه در صحنه هاي محلي لس آنجلس با فرايندي رو به رشد همراه شد و آنها كم كم در كلوپ هاي شبانه به محبوبيت هاي بسياري دست يافتند. اما آنچه مانع از ارائه كار استديويي مي شد عدم توانايي مالي در تهيه و ضبط ريكورد ها بود. كمپاني ها يكي يكي مي آمدند و كار ها را مي شنيدند و بلافاصله آنها را ترك مي كردند. اما آنها سرانجام توانستند نظر موافق جف بلو مدير شركت تهيه و پخش آثار موسيقي " زومبا ميوزيك " را به خود و كار هاي نوآورانه خود جلب كرده و قرار دادي را با وي منعقد سازند. اما رفته رفته تا پايان سال 99 لينكين پارك اين موفقيت را بدست آورد كه در جلب نظر ساير تهيه كنندگان نير موفق عمل كند و اين جا بود كه كمپاني برادران وارنر پا پيش گذاشت.
اما كار با اين كمپاني هم كار به جايي نبرد. در واقع به گفته ي چستر آنها دنبال آدم هاي جديد بودند نه كارهاي تازه با اجراهاي متفاوت. كسي به تفكر گروه اهميت نمي داد چون مي پنداشتند نوع ارائه كار گروهي نمي تواند نظر مخاطبين را جلب كند.
اينجا بود كه " دان گيلمور " از راه رسيد. مردي كه تا پيش از اين مدير برنامه هاي گروه هاي معتبري چون " پدل جم " و " ايو 6 " و تريسي بونهام " و ليت " بود و همه ي آنها را به نان و نوايي رسانده بود.
" دان به مايك پيشنهاد ملاقات داد. او ما را چند روز قبل از آن در يك نمايش محلي ديده بود. ما به كلوپي زيرزميني در لس آنجلس رفته بوديم. اسم اين كلوپ " كادوس " بود و ما رفته بوديم تا به عوان نوازنده هاي ميهمان برنامه اجرا كنيم. بد از پايان كار بود كه در اتاق رختكن يك نفر وارد شد و گفت اسمش دان است و مي خواهد ما را به اوج برساند ما هم به او جواب مثبت داديم ".
اما دان چندان با عقايد گروه موافق نبود. دان در اصل نگران اين موضوع بود كه كار با اين بچه ها تا اندازه اي مشكل است زيرا لينكين پارك به دنيال صدايي بلند و سنگين مي گشت و مي خواست ترانه هايي پر سر و صدا با استفاده از ريف هايي سنگين و بيشتر متمايل به متال و هارد راك توليد كند. اما دان معتقد بود كه با اصواتي ملايمتر مي توانند اثر گذاري بيشتري داشته باشند.
ولي چيزي كه باعث ميشد كه اختلافات جزئي مانع عقد قرار داد ميان اين مرد با اعضاي گروه نشود استعداد هايي بود كه تمام اين بچه ها در خود داشتند. استعدادي كه نويد بخش ظهور يك گروه جديد با سبكي متفاوت بود و سر انجام دان تسليم شد و پاي برگه ي توليد اولين آلبوم گروه را امضا كرد.
با اين فرايند بود كه " هايبريد تئوري " منتشر شد. اولين آلبوم گروه كه عنوان خود را از نام اوليه گروه وام گرفته بود و در پاييز سال 2000 منتشر شد. نوابر همان سال آلبوم رتبه ي بيستم را در چارت برترين هاي آمريكا به دست آورد و نقد هاي پر سر و صدايي كه همه حاكي از قدرتمندانه بودن كار بودند به سمت گروه روانه شد و ناگهان در كمتر از سه ماه نام لينكين پارك فضاي موسيقي را پر كرد. تركيب هيپ هاپ آن هم به شيوه " اولداسكول " با اصوات الكتريك و ضربات كوبنده چنان به دل مشتاقان موسيقي جديد و تركيبي خوش آمد كه " دان " متحيرانه به سود سرشاري كه از فروش آلبوم اول گروه نصيبش شده بود مي نگريست. تك آهنگ هاي مختلفي از آلبوم بر صدر جداول سينگل هاي محبوب و پرفروش راه يافتند. " يك گام نزديك تر " در نسخه اي كامل و حرفه اي تر و " خزش " و " در پايان " همگي جزو تك آهنگ ها و ترانه هاي روز قرار گرفتند و لينكين پارك به راستي يك شبه راه صد ساله را پيمود.
تا اينجاي كار گروه نوازنده هاي بيس خود را مكرر تغيير مي داد. در واقع رفتن فونيكس به گروه سابق خود SNAX براي اجراي يك تور طولاني مسبب اصلي اين حركت بود. تا جايي كه اعضاي گروه به ستوه آمدند و او را تهديد كردند چنان چه به آنها ملحق نشود به فكر جايگزين مناسبي براي وي خواهند افتاد. اما تور SNAX پايان يافته بود و فونيكس هم با ديدن موفقيت هاي لينكين پارك نزد آن ها برگشت و تركيب گروه كامل شد. اما اين مشكل در اولين تور گروه هم دوباره رخ داد و گروه مجبور شد تا به طور موفقت چند نوازنده ي بيس را دعوت به كار كند. البته با بازگشت مجدد " فونيكس " او براي هميشه گروه را ترك گفت. اما شما مي توانيد وي را در كليپ يك گام نزديك تر نيز ببينيد.
همان سال گروه جايزه سال بهترين گروه تازه وارد را از MTV دريافت مي كند و با راه يافتن اين بچه ها به شبكه هاي تلويزيوني ديگر مسير موفقيت همموار تر از گذشته شد. اينجا بود كه دانگيل مور تصميم گرفت تا ايم مسير رو به رشد را بي وقفه ادامه دهد و چون مي دانست حالا كه نام لينكين پارك روي زبان ها افتاده مي بايست آن را در ذهن ها هم حك كنند تا فراموش نشود. پس تور هاي مختلفي را براي گروه ترتيب داد كه بي وقفه و پشت سر هم ادامه مي يافتند.
" اولين توري كه اجرا كرديم بسيار سخت و دشوار بود چون ما يك تنظيم كننده خوب براي برنامه هاي تور نداشتيم و اصلا نمي دانستيم اين كار چطور انجام مي شود. در حقيقت با چند گروه تازه وارد ديگر در رقابت بوديم ولي عدم تجربه كاري حسابي همه ما ر ترسانده بود. در تمريناتمان همه چيز را با صدي بلند اجرا مي كرديم و همه به اين فكر بوديم ك كارها را روي صحنه هم به همين ترتيب و حتي با صدايي بلندتر اجرا كنيم. خب تازه كار بوديم و بدون هيچ پشتوانه حرفه اي يكباره موفقيت به سمت ما هجوم آورده بود و ترس لحظه اي ما را تنها نمي گذاشتن. اما بعد از چند جلسه ي نمايشي همه چيز حل شد "
اين ها را چستر در مصاحبه اي با رولينك استونز عنوان كرد ضمن آن كه دانگيل مور راه حل ديگري هم براي آرام كردن روجيه مشوش بچه ها پيشنهاد كرد و آن دعوت يكي از بزرگترين آهنگسازان و خوانندگان جهان به نام " رد استوارت " به استديو محل تمرين گروه بود كه توانست روحيه لينكين پارك را تا حد بسياري بالا ببرد.
ساختار پيچيده آلبوم " هايبريد تئوري " براستي برازنده نامي بود كه برايش انتخاب كرده بودند ( هايبريد تئوري در معناي فارسي مخلوط و آميزه از چند چيز متفاوت است ). اعجاز تركيب موثر گوناگون از موسيقي الكترونيك و هيپ هاپ و راك و عناصر پر سر و صداي متال با بيپ از هشتاد كپي به يك پديده تبديل شد و نويسندگان مجلات به كنايه از اين آلبوم با نام " فرضيه اختلاط " ياد ميكردند. اما " مور " همچنان خواهان معرفي بيشتر اين گروه جوان در ميان شنوندگان موسيقي روز بود و به در آمد هاي بيشتري نظر داشت.
آخرين روز اكتبر همان سال چستر و سامانتا با هم ازدواج كردند و اولين عضو متاهل گروه كه عمده موفقيت لينكين پارك هم از وجود وي بود مي رفت تا سال موفقيت آميزي را پشت سر بگذارد اما دان مابقي اعضا را از ازدواج منع كرد تا بيشتر وقت خود را در گروه صرف كنند چون به اعتقاد وي آنها در آغاز راه پيروزي بودند و هر كار حاشيه اي ميتوانست اين روند را با وقفه دچار كند. پس " ناتان كاكس " را دعوت به كار كرد. ناتان و جوزف هان بيش از اين در كار ساخت كليپ هاي تبليغاتي با هم همكار بودند و حتي يك كليپ با نام " سرما " را براي گروه STATIC X ساخته بودند. دان از اين فرصت استفاده كرد تا از سابقه ي ناتان و تفكرات و ايده هاي ناب جو در ساخت و ارئه كليپ هايي براي معرفي هر چه بيشتر گروه سود ببرد. اولين گام كليپ سازي لينكين پارك براي آهنگ " يك گام نزديك تر " بود كه جو به تنهايي ايده جاري در آن را براي ساخت ارئه داد.
اين كليپ در اصل مخلوطي بود ار چندين نماي گروه در اجراي زنده مقابل هوادارانشان در انگلستان و آمريكا كه به صورتي كاملا ديدني در هم ادغام شده بودند. اما اين به مذاق دان گيلمور چندان خوش نيامد و جو مصمم شد تا كاري متفكرانه تر را به روي آنتن بفرستد.
در نهايت انتشار كليپ يكدفعه باعث شد تا سرتاسر دنيا با قيافه هاي اين سرباز هاي خياباني ( لقبي كه بعد ها به گروه داده شد ) آشنا شدند.
نگاه زيبا گرايانه ي تك تك اعضا در موفقيت اين آلبوم بي تاثير نبود. چه صداي تاثير گذار و شيوه ي بديع خواندن چستر و چه ايده هاي بكر جو در ارائه ي كليپ ها و چه شيوه ي خاي گيتار نوازي براد و چه قدرت ميك كه كاور آلبوم هايبريد تئوري به خصوص سربازان روي كاور طراحي او بود و چه توانايي بالاي راب در نواختن درام و چه تجربيات كارآمد فونيكس در كارهاي گروه و كنسرت همگي سهمي در اين موفقيت داشتند.
چند روز پس از اين گروه همگي جمع شدند تا براي اين پيروزي غير منتظره جشني برپا كنند اما براد روي خوش نشان نداد و زيبايي ميهماني را مخدوش ساخت : " خب عقيد من اين بود كه چنين ميهماني هاي خوشايندي جاي آدم حسابي ها نيست " اينها را بعد ها براد در يك مصاحبه تلويزيوني معترف شد و ادامه داد : " من اصلا دوست ندارم كارهاي عجيب و غريب انجام بدهم. گاهي در كنسرت ها بعضي از هواداران ما درخواست هاي عجيب و غريبي از ما دارند و اين با روحيه من اصلا سازگار نيست. مثلا يكبار يك دسته از افرادي ك در دريف جلو ايستاده بودند و مگي مثل من يك هدفون به گوش داشتند يكصدا فرياد ميزدند كه ميخواهند من پيراهنم را دربياورم و موهاي بدنم را به آن ها نشان دهم. اين چه جور تقاضايي است و چه سودي براي آن ها دارد براي من بسيار عجيب است. البته بعضي ها هستند كه چنين درخواست هايي را پاسخ ميگويند ولي من از اين كارها متنفرم ! ".به جاي آن براد تصميم گرفت كه همراه با خانواده اش يك ميهماني شام در تالاري مشهور و گران قيمت راه بياندازد كه در ايت تصميم مايك هم با او همراه بود. اين ميهماني هنوز هم ادامه دارد و به صورت يك سنت درآمده كه براد و مايك هر سال كريسمس آن را برگذار ميكنند. " ما هر دور علاقه ي فراواني به طراحي شخصيت هاي كارتوني داريم و شايد اين دليلي بود كه بيش از سايرين با هم تفاهم داشتيم. ببينيد من در خلال كارهاي روزانه ام اگر تنها دو ساعت هم وقت آزاد داشته باشم دنبال يك سالن سينما ميگردم تا يك فيلم تماشا كنم.
كاري كه مايك هم علاقمند به آن است. وقتي آلبوم هابريد تئوري منتشر شد يك روز با من تماس گرفتند و گفتند كه از طرح روي كاور آلبوم خوششان آمده. بيشتر كه صحبت كرديم ديديم آن طرف خط منشي يك شركت بسته بندي آلبوم ها در حال صحبت است. او از من خواست تا طراح خودمان را به آنها معرفي كنيم و من گوشي را به مايك دادم. نميدانم چقدر با هم حرف زدند اما ديدم كه مايك گوشي را گذاشت و بيرون رفت وقتي هم برگشت يك برگه قرارداد در دست داشت و به ما گفت هي بچه ها ! قرار است من از اين به بعد كارهاي هنري و لوگوسازي را براي styles of beyond انجام بدهم و آنقدر پول خواهم داشت كه يك گيتار مدل ايبانزآرجي 120 بخرم ". براد حين گفتن اين ها به نويسنده كتاب " لينكين پارك سرباز هاي بي تفنگ " تصويري از مايك و خودش را نشان داد كه دو نفري آن گيتار را در دست گرفته اند.
" قبل از حضور چستر در گروه اين مايك بود كه وظيفه او را به عهده داشت و البته چند نفر ديگر هم به صورت افتخاري آمده بودند تا صداهاي ديگر را كار كنند. من او را خيلي دوست دارم ولي وقتي غذاهاي ژاپني را بااشتهاي فراوان ميخورد اصابم خرد ميشود هر چند او را پسر خوبي ميدانم ولي اعتراف ميكنم وقتي موهايش را رنگ آبي ميكند حسابي مضحك ميشود". اينها را براد ميگويد و جالب آن كه مايك نظري تقريبا مشابه با وي دارد : " خب من اصلا دوست ندارم وقتي كسي اينجا نيست پشت سرش حرف بزنيم اصلا صحبت درباره شخص سومي كه حاضر نيست ميشه مرا ديوانه ميكند اما درباره ي براد قضيه فرق مي كند چون او همه جا هست حتي همين حالا مي توانم اين تضمين را به شما بدهم كه پشت يكي از اين صندلي ها قايم شده و آماده حمله است. براد اگر جايي اين اطراف هستي و صداي مرا ميشنوي بايد بگويم سخت ترين قسمت اين موضوع كه بايد دو ماه در استديو براي ضبط يا تمرين بمانم اين است كه همراه تو باشم چون نمي خواهم تو را زياد باشم ".
مايك اينها را خنده مي گويد و دستانش را به اطراف تكان مي دهد و طوري با هيجان شما را نگاه مي كند انگار لنز چشمانش مي خواهد به بيرون پرتاب شود.
دان خيلي سريع از بچه ها خواست تا خود را براي ساخت كليپ بعدي آماده كنند. او درصدد بود كه تمامي آهنگ هاي آلبوم را به صورت كليپ تصويري روانه آنتن و شبكه هاي تلويزيوني كند تا تمام دنيا با نام لينكين پارك آشنا شوند. اين بار نوبت به آهنگ " خزش " رسيده بود. كليپي كه ابتدا به صورت يك اجراي زنده در اداي احترام به موسيقي دانان بزرگ راك بود و اين در حالي است كه كليپ در انگلستان موفقيتي كسب نكرد و حتي در آمريكا هم نمايش داده نشد. اما چندي بعد همگي تصميم گرفتند نسخه اي كامل تر و فكر شده تر از آن ارائه كنند. نسخه اي كه هم در آمريكا و هم در انگلستان به محبوبيت فراواني رسيد. در اين كليپ هم جو حرف اصلي و اساسي را در مضمون بخشي و جلوه هاي بصري كليپ ميزند. براي كارگرداني از كالين استرائوس دعوت كردند كه در گروه هنري pixel envy فعاليت ميكرد.
اما در شروع ساخت اين يكي با مشكلات عديده اي رو به رو شدند. لينكين پارك مي خواست تا كاري شيطاني با صدايي وحشتناك و در سبك هاردكور همچون خود آهنگ ارائه بدهند اما كمپاني توليد مي خواست چيزي ملايم تر ساخته و روانه بازار كند. اما سر انجام پس از چندين جلسه گفتگو هر دو طرف رضايت دادند تا طوري عمل كنند كه رضايت طرف مقابل هم جلب شود. همه چيز خوب پيش مرفت تا اينكه در انتهاي كار اختلافات نو شروع شد و اين بار صحبت از پايان بندي كليپ بود. در نسخه اصلي كليپ ماجرا طوري نوشته شده بود كه با پاياني غم انگيز تمام شود اما پس از چندين جلسه مشورت تصميم گرفتند تا كليپ را با سرانجامي شاد و خوب ب آخر برسانند تا كليپ را با سرانجامي شاد و خوب به آخر برسانند. ماجراي اين كليپ درباره دختري بود كه توسط پدرش مورد آزار و اذيت قرار ميگيرد. لينكين پارك مي خواست چيزي را به هوادارانش عرضه كند كه بتوانند با اين رابطه برقرار كنند و تحث تاثير قرار گرفته و حتي متاثر و اندوهناك شوند. آنها براي نقش دختر از نوجوان بسيار مستعد و توانا با نام كاتلين استفاده كردند كه امروز از هواداران سرسخت گروه به شمار ميرود.
" ما احتياج به يك استراحت داشتيم اما دان از ما كار با سرعت بيشتري مي خواست. انگار ميخواست در يك ماراتن كليپ شركت كند. ". اين صحبت هاي جو است. كسي كه در كليپ بعدي گروه يعني papercut همراه با ناتان كاكس بطور مشترك كارگرداني را به عهده داشت.كليپي كه در اصل تنها براي انگلستان ساخته شده بود اما سر انجام در نمايش مخصوص " فاميلي والوس " در آمريكا هم به نمايش در آمد.
اما آنچه كه نام لينكين پارك را به فهرست بهترين كليپ هاي تصويري دنيا وارد كرد " در پايان " بود. ويديو كليپي كه باز هم ناتان و جو آن را كارگرداني كردند. يك كار حرفه اي كه در " سوند استيج " لوس آنجلس فيلمبرداري شد. پس از نمايش كليپ در چند شبكه ماهواره اي ناگهان لينكين پارك را به چهره ي نوين موسيقي تركيبي و نوآورانه تبديل كرد. " در پايان " نمونه يك كار تصويري نوآورانه و متفركرانه با جلوه هاي بصري زيبا و اثر گذار در فضايي سور رئاليستي است كه با رنگ آمريزي زيبا چشم ها را خيزه رد. اما پشت صحنه كليپ چندان لذت پخش هم نبود زيرا در صحنه اي از كليپ قرار بود براد از فاصله اي حدود 90 تا 150 سانتي پايين بپرد و اين كار را با شدت انجام دهد اما برداشت اول و دوم مورد رضايت ناتان قار نميگيرد. لبه جايي هم كه براد ميبايست رويش مي پريد بسيار باريك بود و همين كار را سخت تر ميكرد. كار به برداشت سوم ميكشد و براد با تمام قوا روي لبه كار ميپرد اين بار همه از كار رضايت دارند جز خود براد چون پايش سد مي خورد و دچار آسيب ديدگي جدي ميشود. براد مجبور ميگردد تا كار را ترك كند و ادامه كار بدون گرفتن صحنه هاي مربوط به او ساخته ميشود. اما براد بعدا با 16 ساعت كار متوالي اين عقب ماندگي را جبران مي كند. همزمان با اين كليپ اينها كنسرتي در دست جرا داشتند كه براد مجبور شد آن را با پاي شكسته اجرا كند و همين باعث شد تا تور نيوجرسي را به كلي از دست بدهد.
" آنها از نبود من شروع به شايعه سازي كردند مثلا جايي نوشته بودند كه من حين اجراي يك نماش آنقدر عصباني بودند كه با لگد به يك در آهني ميزنم و همين باعث مشود تا پاي من دچار آسيب ديدگي بشود". اين ها را براد ميگويد و با ناراحتي ادامه ميدهد: " حتي جايي خوانده ام يك شخصيت ضد اجتماعي و خشن هستم در حاليكه من فقط دوست ندارم مسواك خود را در اختيار كسي قرار دهم ! من ميخواهم روي صحنه خودم را رها كنم و اين ربطي به عصباني بودن من ندارد "
اما " در پايان " يك كار صددرصد حرفه اي بود. گروه براي طراحي صحنه ها از يك شخصيت معروف بنام " پاتريك تاتو پولوس " دعوت ميكند كه تا كنون كارهاي حرفه اي فراواني را به انجام رسانده بوده و مثلا فيلم عظيم و پر خرج " روز استقلال " به كارگرداني رولند امريش و بازي ويل اسميت از نقاط عطف كاري وي به شمار ميرود.
" من و جو هر دو از هواداران پر و پا قرص فيلم " شهر تاريك " بوديم. آن فضاهاي سياه آينده نگرانه و در عين حال خيال پردازانه و زيبا مارا حسابي سر ذوق آورده بود تا با پاتريك هماكري كنيم " اين ها را ناتان كاكس ميگويد. او يك نسخه از اين تراك را براي پاتريك ميفرستد و پاتريك چنان مجذوب كار ميشود كه بلافاصله با جو و ناتان تماس ميگيرد و مي گويد ميخواهد هر طور كه شده مقداري از وقت خود را در اينويديو بگذارد. ناتان ميگويد : " وقتي كه پاتريك با آن همه نمونه كارهايش از فيلم اي سينمايي كه انجام داده بود در دفتر كارمان حاضر شد همه ما يكه خورديم. احساس بچه هايي را داشتيم كه در يك فروشگاه شكلات و شيريني گير افتاده اند ". ظرف چند ساعت حرفها زده ميشود و پاتريك طرح اوليه خود را رو ميكند. او ميخواست گروه را روي يك ساختمان عجيب طراحي شده از شمايل چند زن و آراسته به حروف هيدوگليف كه نام گروه را با آن نوشته قرار دهد و از آن ها تضوير برداري كند. بعد جو و ناتان هم شروع كردند به ايده دادن. تانا پيشنهاد داد تا براي ايجاد يك فضاي صددرصد سورئال يك وال ديجيتالي هم ابداع كنند كه سرانجام در كليپ نهايي پشت سر مايك روي هوا در حال حركت ديده ميشود. جو درباره ي اين نهنگ شناور ميگويد : " مايك يك بر به من گفت كه احساس ميكنم وقتي كه اين كليپ را براي اولين بار ديدم انگار اين نهنگ از پشت او بيرون آمده و جرئي از خود اوست ".
خود مايك هم اعتراف ميكند كه : " اين بيشتر از يك چيز نمايشي بود يا اين كه يك عنصر زيبا شناسانه باشد. بيشتر يك چيز نمادين و تمثيلي بود. وقتي كه در آب باشد چيز غربي به نظر نمي آيد ولي وقتي كه او را در حال شنا مي بينيد كه آبي وجود ندارد و تقريبا خشك و بياباني ست ي كنتراست غريب به وجود مي آوردو يك راه براي ارائه جلوه اي بصري اما انديشمندانه ".
جو در رابطه با مفهوم كليپ ميگويد : " وقتي آهنگ را ميشنويد حس ميكنيد به يك چرخه دايره وار گوش ميدهيد كه از يك جا شروع و به همان جا ختم ميشود. اصلا يك دايره در آهنگ ميگردد كه به اين كليپ ما هم منتقل شد. ما چرخه اي از زندگي را نشان داديم. از يك مكان بي آب و علف به سرسبزي كامل. از نيستي به حيات و دوباره در التهاب و نيستي ! طلوع را داريم با زندگي و لطافت و حيات و در آخر ويراني و سياهي و مرگ. ابتداي كليپ كليپ شما رشد گياهان را ميبينيد و انتهاي آن ويراني و ظلمات. يك جور تكامل در آن به چشم ميخورد. شايد نمونه اي باشد از آنچه به نام زندگي ما را در خود احاطه كرده است ".
كاكس هم عقيده اي شنيدني در اين رابطه دارد : " خب آهنگ ميتوانست زمينه اي منفي و سياه داشته باشد. يك جور كار غم انگيز و دلگير. من حتي براي رسيدن به اين هدف به سختي تلاش كردم اما در انتهاي كار ديگر به چيزي اهميت نمي داديم. كار يك تم مثبت پيدا كرده بود. حتي با وجودي كه لعات هم واقعا منفي بودند. دنيايي كه تضوير ميشود تيره و تار است. خشك و خالي است. تهي است اما اين شروع است. بعد از لحظاتي باران ميبارد و سپس دنيا به مكاني زيبا تبديل ميشود ".
براي آن صحنه كاكس روي صحنه چندين پمپ باران نصب كرده بود و چندين ساعت وقت گذاشتند تا بتوانند نماهاي باراني را خوب از آب دربياورند : " اگر يك ساعت مجبور ميشديم اضافه كار كنيم اعصابهايمان خط خطي ميشد. اما در كل كار دائم در حال خنديدن بوديم ". كاكس اينگونه از آن روزها ياد ميكند و ادامه ميدهد : " البته ميخواستيم حالت سرحال بودن را روي صحنه زنده نگه داريم براي همين از يكي از دوستانم كه در ژانر بلوگراس سرآمد بود دعوت كردم و البته دوستش كه با نجوي نواخت. اين دو نفر چندين كار از آثار ما را اجرا كردند و به نظرم خيلي هم جالب آمد ".
جو درباره ي رنگ آميزي و طراحي خاص كليپ ميگويد : " ما از نوعي معماري و رنگ آميزي مختص هنر فرانسوي در اواخر 1800 و اوايل 1900 استفاده كرديم و البته براي اين منظور به حد بالايي از موفقيت رسيديم. اگر چه كل كار سه ماه طول كشيد اما سختي اين كار بسشتر از آن رو بود كه ميخواستيم كمپاني برادران وارنر را مجبور كنيم مطابق نظر ما كليپ را تهيه كند و وقتي به اين هدف رسيديم ديگر چرا نبايد خوشحال ميشديم ؟ ".
" در پايان " به عنوان كليپ برتر سال درصدر جداول دريافت جوايز از سوي ام تي وي و ديگر جشنواره ها قرار گرفت.
زندگی رسم خوشایندی است